نمای وبلاگ: نوای تنهایی Melody singleness
X
تبلیغات
نماشا
رایتل

نوای تنهایی Melody singleness

**** FORBIDDEN LOVE ****

چه ازدواج کرده باشید، چه نکرده باشید، باید این را بخوانید!

وقتی آن شب از سر کار به خانه برگشتم، همسرم داشت غذا را آماده می‌کرد، دست او را گرفتم و گفتم، باید چیزی را به تو بگویم. او نشست و به آرامی مشغول غذا خوردن شد. غم و ناراحتی توی چشمانش را خوب می‌دیدم.

یکدفعه نفهمیدم چطور دهانم را باز کردم. اما باید به او می‌گفتم که در ذهنم چه می‌گذرد. من طلاق می‌خواستم. به آرامی موضوع را مطرح کردم. به نظر نمی‌رسید که از حرفهایم ناراحت شده باشد، فقط به نرمی پرسید، چرا؟

از جواب دادن به سوالش سر باز زدم. این باعث شد عصبانی شود. ظرف غذایش را به کناری پرت کرد و سرم داد کشید، تو مرد نیستی! آن شب، دیگر اصلاً با هم حرف نزدیم. او گریه می‌کرد. می‌دانم دوست داشت بداند که چه بر سر زندگی‌اش آمده است. اما واقعاً نمی‌توانستم جواب قانع‌کننده‌ای به او بدهم. من دیگر دوستش نداشتم، فقط دلم برایش می‌سوخت.

با یک احساس گناه و عذاب وجدان عمیق، برگه طلاق را آماده کردم که در آن قید شده بود می‌تواند خانه، ماشین، و 30% از سهم کارخانه‌ام را بردارد. نگاهی به برگه‌ها انداخت و آن را ریز ریز پاره کرد. زنی که 10 سال زندگیش را با من گذرانده بود برایم به غریبه‌ای تبدیل شده بود. از اینکه وقت و انرژیش را برای من به هدر داده بود متاسف بودم اما واقعاً نمی‌توانستم به آن زندگی برگردم چون عاشق یک نفر دیگر شده بودم. آخر بلند بلند جلوی من گریه سر داد و این دقیقاً همان چیزی بود که انتظار داشتم ببینم. برای من گریه او نوعی رهایی بود. فکر طلاق که هفته‌ها بود ذهن من را به خود مشغول کرده بود، الان محکم‌تر و واضح‌تر شده بود.

روز بعد خیلی دیر به خانه برگشتم و دیدم که پشت میز نشسته و چیزی می‌نویسد. شام نخورده بودم اما مستقیم رفتم بخوابم و خیلی زود خوابم برد چون واقعاً بعد از گذراندن یک روز لذت بخش با معشوقه جدیدم خسته بودم. وقتی بیدار شدم، هنوز پشت میز مشغول نوشتن بود. توجهی نکردم و دوباره به خواب رفتم.
صبح روز بعد او شرایط طلاق خود را نوشته بود: هیچ چیزی از من نمی‌خواست و فقط یک ماه فرصت قبل از طلاق خواسته بود. او درخواست کرده بود که در آن یک ماه هر دوی ما تلاش کنیم یک زندگی نرمال داشته باشیم. دلایل او ساده بود: وقت امتحانات پسرمان بود و او نمی‌خواست که فکر او بخاطر مشکلات ما مغشوش شود.

برای من قابل قبول بود. اما یک چیز دیگر هم خواسته بود. او از من خواسته بود زمانی که او را در روز عروسی وارد اتاقمان کردم به یاد آورم. از من خواسته بود که در آن یک ماه هر روز او را بغل کرده و از اتاقمان به سمت در ورودی ببرم. فکر می‌کردم که دیوانه شده است. اما برای اینکه روزهای آخر با هم بودنمان قابل‌تحمل‌تر باشد، درخواست عجیبش را قبول کردم.

درمورد شرایط طلاق همسرم با معشوقه‌ام حرف زدم. بلند بلند خندید و گفت که خیلی عجیب است. و بعد با خنده و استهزا گفت که هر حقه‌ای هم که سوار کند باید بالاخره این طلاق را بپذیرد.

از زمانیکه طلاق را به طور علنی عنوان کرده بودم من و همسرم هیچ تماس جسمی با هم نداشتیم. وقتی روز اول او را بغل کردم تا از اتاق بیرون بیاورم هر دوی ما احساس خامی و تازه‌کاری داشتیم. پسرم به پشتم زد و گفت اوه بابا رو ببین مامان رو بغل کرده. اول او را از اتاق به نشیمن آورده و بعد از آنجا به سمت در ورودی بردم. حدود 10 متر او را در آغوشم داشتم. کمی ناراحت بودم. او را بیرون در خانه گذاشتم و او رفت که منتظر اتوبوس شود که به سر کار برود. من هم به تنهایی سوار ماشین شده و به سمت شرکت حرکت کردم.

در روز دوم هر دوی ما برخورد راحت‌تری داشتیم. به سینه من تکیه داد. می‌توانستم بوی عطری که به پیراهنش زده بود را حس کنم. فهمیدم که خیلی وقت است خوب به همسرم نگاه نکرده‌ام. فهمیدم که دیگر مثل قبل جوان نیست. چروک‌های ریزی روی صورتش افتاده بود و موهایش کمی سفید شده بود. یک دقیقه با خودم فکر کردم که من برای این زن چه کار کرده‌ام.

در روز چهارم وقتی او را بغل کرده و بلند کردم، احساس کردم حس صمیمیت بینمان برگشته است. این آن زنی بود که 10 سال زندگی خود را صرف من کرده بود. در روز پنجم و ششم فهمیدم که حس صمیمیت بینمان در حال رشد است. چیزی از این موضوع به معشوقه‌ام نگفتم. هر چه روزها جلوتر می‌رفتند، بغل کردن او برایم راحت‌تر می‌شد. این تمرین روزانه قوی‌ترم کرده بود!

یک روز داشت انتخاب می‌کرد چه لباسی تن کند. چند پیراهن را امتحان کرد اما لباس مناسبی پیدا نکرد. آه کشید و گفت که همه لباس‌هایم گشاد شده‌اند. یکدفعه فهمیدم که چقدر لاغر شده است، به همین خاطر بود که می‌توانستم اینقدر راحت‌تر بلندش کنم.

یکدفعه ضربه به من وارد شد. بخاطر همه این درد و غصه‌هاست که اینطور شده است. ناخودآگاه به سمتش رفته و سرش را لمس کردم.

همان لحظه پسرم وارد اتاق شد و گفت که بابا وقتش است که مامان را بغل کنی و بیرون بیاوری. برای او دیدن اینکه پدرش مادرش را بغل کرده و بیرون ببرد بخش مهمی از زندگیش شده بود. همسرم به پسرمان اشاره کرد که نزدیکتر شود و او را محکم در آغوش گرفت. صورتم را برگرداندم تا نگاه نکنم چون می‌ترسیدم در این لحظه آخر نظرم را تغییر دهم. بعد او را در آغوش گرفته و بلند کردم و از اتاق خواب بیرون آورده و به سمت در بردم. دستانش را خیلی طبیعی و نرم دور گردنم انداخته بود. من هم او را محکم در آغوش داشتم. درست مثل روز عروسیمان.

اما وزن سبک‌تر او باعث ناراحتیم شد. در روز آخر، وقتی او را در آغوشم گرفتم به سختی می‌توانستم یک قدم بردارم. پسرم به مدرسه رفته بود. محکم بغلش کردن و گفتم، واقعاً نفهمیده بودم که زندگیمان صمیمیت کم دارد. سریع سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم. وقتی رسیدم حتی در ماشین را هم قفل نکردم. می‌ترسیدم هر تاخیری نظرم را تغییر دهد. از پله‌ها بالا رفتم. معشوقه‌ام که منشی‌ام هم بود در را به رویم باز کرد و به او گفتم که متاسفم، دیگر نمی‌خواهم طلاق بگیرم.

او نگاهی به من انداخت، تعجب کرده بود، دستش را روی پیشانی‌ام گذاشت و گفت تب داری؟ دستش را از روی صورتم کشیدم. گفتم متاسفم. من نمی‌خواهم طلاق بگیرم. زندگی زناشویی من احتمالاً به این دلیل خسته‌کننده شده بود که من و زنم به جزئیات زندگیمان توجهی نداشتیم نه به این دلیل که من دیگر دوستش نداشتم. حالا می‌فهمم دیگر باید تا وقتی مرگ ما را از هم جدا کند هر روز او را در آغوش گرفته و از اتاق خوابمان بیرون بیاورم. معشوقه‌ام احساس می‌کرد که تازه از خواب بیدار شده است. یک سیلی محکم به گوشم زد و بعد در را کوبید و زیر گریه زد. از پله‌ها پایین رفتم و سوار ماشین شدم. سر راه جلوی یک مغازه گل‌فروشی ایستادم و یک سبد گل برای همسرم سفارش دادم. فروشنده پرسید که دوست دارم روی کارت چه بنویسم. لبخند زدم و نوشتم، تا وقتی مرگ ما را از هم جدا کند هر روز صبح بغلت می‌کنم و از اتاق بیروم می‌آورمت.

شب که به خانه رسیدم، با گلها دست‌هایم و لبخندی روی لبهایم پله‌ها را تند تند بالا رفتم و وقتی به خانه رسیدم دیدم همسرم روی تخت افتاده و مرده است! او ماه‌ها بود که با سرطان می‌جنگید و من اینقدر مشغول معشوقه‌ام بودم که این را نفهمیده بودم. او می‌دانست که خیلی زود خواهد مرد و می‌خواست من را از واکنش‌های منفی پسرمان بخاطر طلاق حفظ کند. حالا حداقل در نظر پسرمان من شوهری مهربان بودم.

جزئیات ریز زندگی مهمترین چیزها در روابط ما هستند. خانه، ماشین، دارایی‌ها و سرمایه مهم نیست. اینها فقط محیطی برای خوشبختی فراهم می‌آورد اما خودشان خوشبختی نمی‌آورند.

سعی کنید دوست همسرتان باشید و هر کاری از دستتان برمی‌آید برای تقویت صمیمیت بین خود انجام دهید.

با به اشتراک گذاشتن این داستان شاید بتوانید زندگی زناشویی خیلی‌ها را نجات دهید

+ نوشته شده در پنج‌شنبه 26 تیر‌ماه سال 1393 ساعت 06:42 ب.ظ توسط s@ni | 0 نظر


آرزو میــــــــکنم..............

هی فـــــــــــلانی !

دیگر هـــــــــــــــــوای برگـــــــرداندنت را ندارم...


هر جــــــــــــا ک دلت می خــــــــــــواهد برو !


فقط آرزو میــــــــکنم وقتی دوباره هـــــــــــوای من ب سرت زد


آنقدر آســــــــــــــمان دلت بگیرد ک با هزار شب گریــــــــه باز هم آرام نگیری.... 

+ نوشته شده در سه‌شنبه 6 خرداد‌ماه سال 1393 ساعت 09:41 ب.ظ توسط s@ni | 0 نظر


«دخترم»...

من یک دخترم...
دقت کن «دخترم»...
منو با هرزه هایی که آویزونتن و دنبالتن اشتباه نگیر
روحم عظیمه... 
از جنس اونایی که دورت پُـره نیستم
خاصم در نوع "خودم"
برای داشتن من باید تلاش کرد... چون برای خودم نمیتونم قیمت تعیین کنم
خسته ام... اما با پولا و دروغای تو شارژ نمیشم
فرق میکنم
دنبال مخ زدن و تیغ زدن نیستم
با کسی میپرم که ارزش منو بفهمه
نه این که فقط چون جنس «ماده» ام بیاد سمتم...
میفهمی حالا چرا به همه میگم نه؟!
چون منو نمیشناسن و ادعا میکنن... 
چون مرد نیستن!!!!
+ نوشته شده در سه‌شنبه 2 اردیبهشت‌ماه سال 1393 ساعت 10:41 ب.ظ توسط s@ni | 0 نظر


بهتر از تــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو.......

ﻋــﺰﻳــﺰﻡ ﺩﺭﮐــﺖ ﻣﻴــﮑﻨـﻢ . . .

ﺗــﻮ ﺭﻭ ﭼــﻪ ﺑـﻪ ﺑـﺎ ﻣــﻦ ﺑـﻮﺩﻥ ؟؟؟


ﺫﺍﺗــﺖ » هرزه « ﭘـﺴﻨــﺪﻩ !!


تنها بودن بیشتر به قیافم میخوره...


به عشق جدیدتم از طرف من بگو :


ما گرگها دیگر سیر شده ایم....


جنگل بماند برای بچه خرگوش های خوشگل...


و اینم حرف آخر:


جای خالیتو یکی پر میکنه ...


یکی بهتر از تــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو

+ نوشته شده در جمعه 15 فروردین‌ماه سال 1393 ساعت 12:01 ب.ظ توسط s@ni | 0 نظر


قسمت.........

همیشه باید کسی باشد

تا بغض هایت را قبل از لرزیدن چانه‌ات بفهمد...


جزایی بالاتر از این نیست، به کسی که


قسمت تو نیست، دل ببندی....!!!

+ نوشته شده در پنج‌شنبه 14 فروردین‌ماه سال 1393 ساعت 07:35 ب.ظ توسط s@ni | 0 نظر


باس گفت..........

ب بعضیا باس گفت


هه! اونم با کـــــــــــــــــی با تــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو؟


یه آدم ناتـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو؟


بـــــــــــــــابــــــــــــــــــا ! جــــــــــــــــمــــــــــع کنــــــــــــو بـــــــــــــرو راتــــــــو :))))


تنها باشم بهتره از اینه که باشم با تـــــــــــــــو...!!!

+ نوشته شده در پنج‌شنبه 14 فروردین‌ماه سال 1393 ساعت 07:33 ب.ظ توسط s@ni | 1 نظر


" تـــــــــو ".........

نمی شـــــــوی آنکه بایـــــــد بـــــــاشی ....

نمی آیـــــــد آنکه می خـــــــواهی....

و تمـــــــام می شـــــــوی ،

لعنـــــــت به همـــــــه آدمهـــــــا

که هیچکـــدامشان " تـــــــــو " نمی شوند برایـــــــم !!

+ نوشته شده در دوشنبه 4 فروردین‌ماه سال 1393 ساعت 07:46 ب.ظ توسط s@ni | 0 نظر


به سلامتی...

به سلامتی تلخی روزگار که هر چیزیو میشه خواست



 اما نمیشه داشت.........!!!!!!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه 21 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 02:42 ب.ظ توسط s@ni | 0 نظر


محکــــم باشــــی ...

هــر قدر هـــــم کـــه محکــــم باشــــی,

یـــه نقطـــــه,


یـــه لبخنـــــد,


یـــه نگــــــــاه,


یـه عطر آشنـا,


یــه صــــــــدا,


یــه یـــــــــــاد,


از درون داغونـــت می کــــنه,


هــر قدر هـــــم کـــه محکــــم باشــــی ...

+ نوشته شده در شنبه 17 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 10:50 ب.ظ توسط s@ni | 0 نظر


ﻋﺎﺷـــ ـــــﻖ ﮐﻪ ﻣﯿﺸﯽ . . .

ﻋﺎﺷـــ ـــــﻖ ﮐﻪ ﻣﯿﺸﯽ . . .


ﻫﻢ ﺣﺴــــﻮﺩ ﻣﯿﺸﯽ ، ﻫﻢ ﺧـــﻮﺩﺧــﻮﺍﻩ


ﻫﻢ ﺩﯾـــــــــﻮﻭﻧﻪ … ﻫﻢ ﺗﻨـــــــﻬﺎ . .


+ نوشته شده در دوشنبه 12 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 11:16 ب.ظ توسط s@ni | 0 نظر


باز باران.......

باز باران با ترانه میخورد بر بام خانه 、、`、、ヽ、ヽ ヽ`、ヽ、ヽ、ヽ`、ヽ、ヽ``、、`、、ヽ、ヽ ヽ`、ヽ、ヽ、ヽ`、ヽ、ヽ``、、`、、ヽ、ヽ ヽ`、ヽ、ヽ、ヽ`、ヽ、ヽヽ、ヽ、ヽ、ヽ ヽ`、ヽ、ヽ、ヽ`、ヽ、ヽ ヽ、ヽ``、ヽ、ヽ、ヽ.`、ヽ、ヽ``、、`、、ヽ`、ヽ 、ヽ`、ヽ ╱◥████◣ │田│▓ ∩ │◥███◣ ╱◥◣ ◥████◣田∩田│ │╱◥█◣║∩∩∩ ║◥███◣ ││∩│ ▓ ║∩田│║▓田▓∩║ `、ヽ、ヽ、ヽ`、ヽ、ヽ``、、``、ヽヽ`、ヽ、ヽ、ヽ`、ヽヽ`、ヽ、ヽ、ヽ`、ヽヽ`、ヽ、ヽ、ヽ`、ヽ باز باران با ترانه میخورد بر بام خانه... خانه ام کو؟ خانه ات کو؟ آن دل دیوانه ات کو؟؟؟؟ روزهای کودکی کو؟ فصل خوب سادگی کو؟ یادت آید روز باران! گردش یک روز دیرین.پس چه شد؟! دیگر کجا رفت؟! خاطرات خوبو شیرین 

+ نوشته شده در دوشنبه 12 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 12:58 ب.ظ توسط s@ni | 0 نظر


عشق... معادلات ریاضی.....

+ نوشته شده در شنبه 10 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 11:48 ق.ظ توسط s@ni | 0 نظر


غم . . .

به سلامتیه هرکی زدیم ، رفت

بزنیم به سلامیته


غم . . .


شاید اونم رفت....!


+ نوشته شده در یکشنبه 20 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 12:30 ب.ظ توسط s@ni | 1 نظر


حســــ قــــشنگ..........

هیـــــچ حســــی قــــشنگ تر از این نیــــست که:


 وقتــــی باهــــاش قهـــــری نصف شــــب یهــــو یه اس ازش مــــیاد که نوشــــته :



اصلا معــــلوم هســــت چرا این وقت شــــب بغل مـــن خالیه؟!؟


+ نوشته شده در جمعه 20 دی‌ماه سال 1392 ساعت 12:52 ق.ظ توسط s@ni | 0 نظر


یک نَفَر..........

همیشه نمی توان زد به بی خیالی و گفت : 




تنها آمَده اَم ؛ تنها می روم ....





یک وقت هایی ،شاید حتی برای ساعتی یا دقیقه ای ....





کَم می آوری ..........





دل وامانده اَم یک نَفَر را می خواهد......


+ نوشته شده در سه‌شنبه 17 دی‌ماه سال 1392 ساعت 12:21 ق.ظ توسط s@ni | 0 نظر


گآهی.......

گآهی دِلــَت نــِمیخوآهــَد . . .؛

دیــروز رآ بِه یــــــآد بــیآوَری . . .؛

اَنگــیزه ای بــَرایِ فــَــــردآ هـَم نــَدآری!!! وَ حآل هــَم کِه . . .؛


گآهی فــَقــَط دِلــَت میخوآهــَد . . .؛ 


زآنوهایــَت را تــَنگ دَر آغوش بــِگیری . . .؛..... 



وَ گوشــِه ای اَز گوشــِه تــَرین گوشـِه ای کِه می شــِنآسی . . .؛ 



بــِنـِشینی وَ فــَقــَط نــِگآه کــُنی . . .!!!


گآهی دِلگــیری . . . ؛ شآیــَد اَز خودَت . . .؛ شآیــَد . . !!


+ نوشته شده در دوشنبه 16 دی‌ماه سال 1392 ساعت 11:01 ب.ظ توسط s@ni | 1 نظر


کاش همه اینطوری بودن.......

یه بار هم از دست هم عصبانی بودیم. خوابیده بود کنارم. 


روش اونور بود


بعد دیدم یهو اسمس اومد واسم (ساعت 3 صبح!)


نوشته بود:

"

برگرد و منو بغل کن، لطفا! باشه؟"


اینقدر دلم گرفت که از خودم متنفر شدم...


دیگه هیچوقت دلم نیومد از گل نازکتر بهش بگم


از اون به بعد تا حالا دیگه باهم دعوا نکردیم.....


دلم خواست همچی حسی و.........





+ نوشته شده در یکشنبه 15 دی‌ماه سال 1392 ساعت 08:45 ب.ظ توسط s@ni | 0 نظر


هیچکس…......

بهانه هم اگر میگیری بهانه مرا بگیر



من تمام خواستن را وجب کردم



هیچکس…



هیچکس به اندازه من عاشق تـو و بهانه هایت نیست…


+ نوشته شده در یکشنبه 15 دی‌ماه سال 1392 ساعت 03:28 ب.ظ توسط s@ni | 1 نظر


خاطره...........

بعد از رفتنش موهایم را از ته زدم. 



خاطره ی دستهایش دیوانه ام میکرد!

+ نوشته شده در شنبه 7 دی‌ماه سال 1392 ساعت 11:29 ق.ظ توسط s@ni | 0 نظر


حس مالکیتـــــــ............

تمام خوبـــــی حس مالکیتـــــــ اینه که

از کســــی که دوسشـــــــ داری بپرسی تــــــــــو مال کی هستی؟!

و اون بدون معطلی بگه


فــــــــقط مـــــــــال تــــــــــــــــــــو


+ نوشته شده در پنج‌شنبه 5 دی‌ماه سال 1392 ساعت 10:36 ب.ظ توسط s@ni | 2 نظر


بــــــارانی دوســــــتت دارم....

زیباست وقتی قلبـــــــی داری

کـــه :صاحبش خودت هستی،

اما زیباتر آن است کــــــــه :

دوستی داری کـه قلبـــــش ،

تــــــــــــــــــــــــــــو هستی...!!

بــــــارانی دوســــــتت دارم....


+ نوشته شده در پنج‌شنبه 5 دی‌ماه سال 1392 ساعت 11:45 ق.ظ توسط s@ni | 1 نظر


دختر.........

چرا فکر می کنی چون دختری

باید همیشه غمگین باشی؟ شکست خورده باشی؟!


عزیز من!


یاد بگیر که تو دختری!


...یاد بگیر تو کلاس بذاری! تو ناز کنی !


... اون خیلی بیجا می کنه تورو ناراحت کنه!


خیلی بیخود می کنه اشکتو دراره!


اصلا برا چی به یه موجود مذکر اجازه میدی شادی زندگیتو ازت بگیره؟!


این اسمش عشق نیست به خدا!


خودتو گول نزن!


کسی که عاشق توا،


هرگز نمی تونه غمتو ببینه!


چه برسه به اینکه خودش عامل غمت باشه!!


دختر باش!


دخترونه ناز کن!


دخترونه فکر کن!


دخترونه احساس کن!


دخترونه استدلال کن!



دخترونه زندگی کن!


اما بدون غم رو به اشتباه توی فرهنگ دخترونه ی تو جا دادن!


عاشق شو، که زندگی کنی!

یک عمر، زندگی کنی!


اما حواست باشه،


با حسای الکی که این روزا به عشق تعبیر می شه،


به زندگیت کوچکترین خدشه ای وارد نکنی....


دختر باش، و افتخار کن که دختری!

+ نوشته شده در چهارشنبه 4 دی‌ماه سال 1392 ساعت 08:03 ب.ظ توسط s@ni | 1 نظر


زن........

+ نوشته شده در سه‌شنبه 3 دی‌ماه سال 1392 ساعت 12:05 ق.ظ توسط s@ni | 0 نظر


تسلیت بنیامین بهادری....


نگو این پنجره رو به غروبه


آخرین روزای خوبه


تو دلم آشوب پاییزه دوباره..

.

.

.

.


چقدر تقویم هماهنگ و تلخ رقم خوردکه اولین شبِ نبودنش،


 طولانی ترین شب سال خواهد بود .....


صبور باش بنیامین بهادری.... 


تسلیت بخاطر فوت همسرتون.


+ نوشته شده در شنبه 30 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 01:53 ب.ظ توسط s@ni | 0 نظر


پاییز..........

آخر پاییز شد!

میشمارم:


اشک های ریخته را...


موهای سفیدم را!...


چروک های پیشانی ام را!...


جای زخم هایم را!...


تکه های شکسته ی غرورم را!...


بغض های فرو خورده ام را!...


"دوستت دارم" ها و "عاشقتم" گفتن های روی دلم مانده را!...


شبهای مردنم را!...


در آخر هم مهمترین دارایی ام را میشمارم!...


دوست داشتنت را..... 


پاییزم تموم شد......



+ نوشته شده در جمعه 29 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 07:53 ب.ظ توسط s@ni | 0 نظر


12نشانه اینکه عاشق شده اید!

12نشانه اینکه عاشق شده اید!

1- متن ها و اس ام اس های او را دوباره و دوباره می خوانید


2- وقتی با او هستید بسیار آهسته قدم می زنید


3- هر زمان که پیش او هستید ، تظاهر به خجالتی بودن می کنید


4- وقتی به او فکر کنید ، قلبتان تند تر و تند تر می تپد


5- زمانی که به صدایش گوش می دهید ، بدون دلیل لبخند می زنید

6- وقتی او را تماشا می کنید ، دیگر قادر به دیدن اطرافیانتان نیستید و فقط او را می بینید


7- شروع به گوش دادن آهنگ های آرام میکنید


8- او همه فکر شما می شود


9- بوی او شما را به وجد می آورد


10- متوجه می شوید که زمان فکر کردن به او ، همیشه با خود لبخند میزنید


11- حاضرید هر کاری برایش انجام دهید


12- هنگام خواندن این متن همواره فقط یک نفر در ذهن شما بود


+ نوشته شده در پنج‌شنبه 28 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 12:42 ق.ظ توسط s@ni | 0 نظر


حالم خوب نیست.........

خدایا حالم خوب نیست

یک مسکن قوی میخوام . . . 


بدون تجویز روزگار هم 

مرگ میدهی . . . ؟!؟؟


+ نوشته شده در سه‌شنبه 26 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 05:58 ب.ظ توسط s@ni | 0 نظر


ﻫﻮﺱ.......

همه ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻨﺪ ﻫﻮﺱ ﺑﺪ ﺍﺳﺖ!

ﻭﻟﯽ ﻣﻦ ﻫﻮﺱ ﻫﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ


ﻫﻮﺱ ﺑﺎ ﺗﻮ ﺑﻮﺩﻥ


ﻫﻮﺱ ﻏﺮﻕ ﺷﺪﻥ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺵ ﺗﻮ


ﻫﻮﺱ ﺑﻮﺳﯿﺪﻥ ﻟﺐ ﻫﺎﯼ ﺗﻮ


ﻫﻮﺱ ﻋﻄﺮ ﺗﻦ ﺗﻮ


ﻣﻦ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﻫﻮﺱ ﺫﺭﻩ ﺍﯼ ﻫﻢ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﮔﻨﺎﻩ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﻢ!


ﺑﺮﺍﯾﻢ ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﭼﻪ ﻓﮑﺮﯼ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ؛


ﺩﯾﮕﺮ ﭼﻪ ﻓﺮﻗﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ!


ﻣﻦ ﻋﺎﺷﻖ ﺗﻮﺍﻡ...


عاشق هوس با تو بودن..!


+ نوشته شده در شنبه 23 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 11:16 ق.ظ توسط s@ni | 0 نظر


ترکت کردم......

+ نوشته شده در جمعه 22 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 09:11 ب.ظ توسط s@ni | 0 نظر


ﺑﺴﻼﻣﺘﯽ.........

یه ﭘﺴــــــــﺮ ﺍﯾﺪﻩ ﺁﻝ ﺑﺎﯾﺪ ﺍﺩﮐﻠﻨﺶ ﺗﻠﺦ ﺑﺎﺷﻪ،


ﺑﺎﯾﺪ ﻭﻗﺘﯽ ﺣﺴﻮﺩﯼ ﻣﯿﮑﻨﯽ ﺑﻐﻠﺖ ﮐﻨﻪ ﻭ ﺑﮕﻪ ﻣﻦ ﻓﻘﻂﻣﺎﻝ ﺗـــــــــــﻮﺍﻡ ﺩﯾﻮﻭﻧﻪ،

ﺑﺎﯾﺪ ﻣﻮﻗﻊ ﺧﺮﯾﺪ ﮐﺮﺩﻥ ﭼﺸﻤﺶ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﻧﮕﺎﻩ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﻪ ﮐﻪ

ﺑﻔﻬﻤﻪ ﺍﺯ ﭼﯽ ﺧﻮﺷﺖ ﺍﻭﻣﺪﻩ،

ﺑﺎﯾﺪ ﻭﻗﺘﯽ ﺧﻮﺩﺗﻮ ﻟﻮﺱ ﻣﯿﮑﻨﯽ ﻗﻨﺪ ﺗﻮ ﺩﻟﺶ ﺁﺏ ﺑﺸﻪ ﻭ

ﺑﺒﻮﺳﺘﺖ،

ﻭﻗﺘﯽ ﺩﺳﺘﺎﺷﻮ ﻣﯿﮕﯿﺮﯼ ﭼﻨﺪ ﻟﺤﻈﻪ ﯾﻪ ﺑﺎﺭ ﺩﺳﺘﺎﺗﻮ ﻓﺸﺎﺭ

ﺑﺪﻩ ﮐﻪ ﺑﻔﻬﻤﯽ ﺣﻮﺍﺳــــــﺶ ﺑﻬﺖ ﻫﺴﺖ،

ﯾﻪ ﭘﺴﺮ ﺍﯾﺪﻩ ﺁﻝ ﺩﺭ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﻧﻤﯿﮕﻪ ﻣﻨﻢ

ﻫﻤﯿﻨﻄﻮﺭ، ﻣﯿﮕﻪ ﻣﻦ ﻋﺎﺷـــــــــــﻘﺘﻢ ،

ﯾﻪ ﭘﺴﺮ ﺍﯾﺪﻩ ﺁﻝ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻐﻠﺶ ﺑﻮﯼ ﺁﺭﺍﻣـــــــــﺶ ﺑﺪﻩ،ﻧﻪ

ﻫﻮﺱ،

ﻭﻗﺘﯽ ﻣﯿﺒﯿﻨﺘﺖ ﺍﻭﻝ ﻟﭙــــــﺘﻮ ﻣﯿﺒﻮﺳﻪ ﻭ ﺳﺮﺗﻮ ﺭﻭﯼ

ﺳﯿﻨﺶ ﻣﯿﺬﺍﺭﻩ،

ﯾﻪ ﭘﺴﺮ ﺍﯾﺪﻩ ﺁﻝ ﺑﺎ ﺗـــــــــــﻤﺎﻡ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻩ ...

ﯾﻪ ﭘﺴﺮ ﺍﯾﺪﻩ ﺁﻝ ﺑﺎﯾﺪ ﻣـــــــــــﺮﺩ ﺑﺎﺷﻪ

ﺑﺴﻼﻣﺘﯽ ﭘﺴﺮﺍﯾﯽ ﮐﻪ ﻣـــــــــــﺮﺩن....

+ نوشته شده در پنج‌شنبه 21 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 10:25 ب.ظ توسط s@ni | 1 نظر


شـــاید......

هیچوقت هیچکس ندانست شـــاید......



شیطان عاشق حوا بود که به ادم سجده نکرد......!!!!

+ نوشته شده در پنج‌شنبه 21 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 09:39 ب.ظ توسط s@ni | 0 نظر


ماه من......

ماه من......



" مبادا " گرفته باشی ........ 



که شهری را، به نماز آیات " وا میدارم "...


+ نوشته شده در پنج‌شنبه 21 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 03:25 ب.ظ توسط s@ni | 0 نظر


تو را ..........

تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم

تو را به خاطر عطر نان گرم

برای برفی که آب می شود دوست می دارم
تو را برای دوست داشتن دوست می دارم
تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ام دوست می دارم
تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم
برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت
لبخندی که محو شد و هیچ گاه نشکفت دوست می دارم
تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم
برای پشت کردن به آرزوهای محال
به خاطر نابودی توهم و خیال دوست می دارم
تو را برای دوست داشتن دوست می دارم
تو را به خاطربوی لاله های وحشی
به خاطر گونه ی زرین آفتاب گردان
برای بنفشیِ بنفشه ها دوست می دارم
تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم
تو را به جای همه کسانی که ندیده ام دوست می دارم
تورا برای لبخند تلخ لحظه ها
پرواز شیرین خاطره ها دوست می دارم
تورا به اندازه ی همه ی کسانی که نخواهم دید دوست می دارم
اندازه قطرات باران ، اندازه ی ستاره های آسمان دوست می دارم
تو را به اندازه خودت ، اندازه آن قلب پاکت دوست می دارم
تو را برای دوست داشتن دوست می دارم
تو را به جای همه ی کسانی که نمی شناخته ام ... دوست می دارم
تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام ... دوست می دارم
برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می شود و برای نخستین گناه
تو را به خاطر دوست داشتن ... دوست می دارم
تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی دارم ... دوست می دارم ...

+ نوشته شده در سه‌شنبه 19 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 12:08 ب.ظ توسط s@ni | 2 نظر


حکم........

فرقی نداره حکم چی باشه

عشق من, تو همیشه لازمی . . .


نگاره: ‏فرقی نداره حکم چی باشه 

عشق من, تو همیشه لازمی . . .

.:: حســـــــین ::.
دلتنگتم زندگـــــــــی‏

+ نوشته شده در یکشنبه 17 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 11:06 ب.ظ توسط s@ni | 2 نظر


قــــــانون.........

یـــه قــــانونی تــو دنــیا هـست



بــــــــه نـــــــام قــــــانون ◥ مـــــــــن و تــــــــــو ◤



یعــنی تـــــــو بــا هـــر کـــسی غــیــر مـــــن بــــاشی



غـــــیـــــــــــر قــــانونیـــــه . . .


نگاره: ‏یـــه قــــانونی تــو دنــیا هـست 
بــــــــه نـــــــام قــــــانون ◥ مـــــــــن و تــــــــــو ◤
یعــنی تـــــــو بــا هـــر کـــسی غــیــر مـــــن بــــاشی
غـــــیـــــــــــر قــــانونیـــــه . . .

دلتنگتم زندگـــــــــی‏

+ نوشته شده در یکشنبه 17 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 11:01 ب.ظ توسط s@ni | 0 نظر


نگرانم نباش ...

نگرانم نباش ... حال دلم خوب است ...

نه از آن شیطنت های کودکانه اش خبری ست

و نه از شیون های مداومش به وقت خواستنت

آرام گوشه ای نشسته ام و رویاهایم را خاک می کنم ...

نگران من ... نگران دلم ... نباش ...

+ نوشته شده در یکشنبه 17 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 03:43 ب.ظ توسط s@ni | 1 نظر


ﻣﻨﺘﻈـــــــــﺮ ﻧﺒـــــــــﺎﺵ ....

ﻣﻨﺘﻈـــــــــﺮ ﻧﺒـــــــــﺎﺵ ....


ﺗــــــــﻮ ﺧـــــــﻮﺩﺕ ﺭﻓﺘـــــــﯽ ......


ﺩﯾﮕـــــــــﺮ ﺍﺯ ﺩﻟﺘﻨﮕــــــــﯽ ﻫـــــﻢ ﺑﻤﻴـــــــﺮﻡ


ﺻﺪﺍﻳـــــﺖ ﻧﻤﻴﮑﻨــــــﻢ ﮐﻪ ﺑﺮﮔــــــﺮﺩﯼ....

+ نوشته شده در یکشنبه 17 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 03:36 ب.ظ توسط s@ni | 0 نظر


صـ♥ـدای تــو.......


مـــرا بــه اســم کــوچـ♥ـکــم کـه...

صــدا مــی زنــی!



لـحــن صــدای تــو...




دوسـ
♥ـتــ داشـتـ♥ـنــی تــریــن ..


صـدای عــالــم اســتــ

+ نوشته شده در سه‌شنبه 5 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 09:25 ب.ظ توسط s@ni | 0 نظر


نگرانم ......!


نگرانم !

برای روزهایی که می آیند تا از تو تاوان بگیرند و تو را مجازات کنند!


نگرانم !


برای پشیمانی ات، زمانی که هیچ سودی ندارد!


نگرانم !


برای عذاب وجدانت ، که تو را به دار میکشد و می کُشد!



+ نوشته شده در دوشنبه 4 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 08:31 ب.ظ توسط s@ni | 0 نظر


اینـــو آویـــــــــ ــــــــزه گوشت کــنـــــــــ ...!

مگـــه نخوآستــی بــــری؟!!

پس اینکــــه گــــریـــــــــ ـــــــه می کــــنم یــآ نـــهــــــــــ !

اینــکه شــــآدمـــــــ ــــ یــــآ نـــهـ !

اینکـــه مواظــــــ ــــــــــ ــــــب خــــودم هستــــــــــ ـم یـــآ نــهــــــــــــ !

بـه خــودمـ ربــــــــ ــــــط دآره

تـــو کـــه بـــه خــــواسته ات رسیـــــــــــ ـــــــــــدیــــــــــــ...

رفتــــــ ــــــــــ ـــــــ ـــــی...

پس دیگــــــــه ســــ ـــآکت شو لعنتیــــــــــــــ.....

+ نوشته شده در سه‌شنبه 28 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 03:14 ب.ظ توسط s@ni | 0 نظر


   1      2      3      4      5      ...      9   >>